تبليغاتX
دل نوشته های یک بیوه
من خلاص شدم از زندان عشق!
دقیقا زمانی که انتظارشو نداشتم ...زمانیکه از همه بریده بودم ... حتی از خودم...عاشق شدم...بدجورم...

.....

*هیچی ندارم بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:3  توسط بیوه  | 

والا من نمیدونم چی باید بگم بس که حرف ندارم واسه زدن...

چه کنیم که سواد زپرتیمان بد جور ته کشیده ...جوری که در پست قبلی ستوه را سطوح نوشته ایم.چه فرقی میکند؟؟ هر ۲ تا یکین و مهم نیت عمل است که ما هم همه چی داریم جز نیت عمل....

*من دلم ماکارونی میخواد

*جدیدا به کنار چای زنجبیلی ما نون بربری و پنیر کهنه هم اضافه شده که بسی مایه ی خرسندی است ولیکن نمیدانیم با بوی پنیر چه کنیم؟... آیا قراردادی با کارخانه ی به به ببندیم یا نه؟؟

*من جدیدا متوجه استعداد عظیمم در جلب توجه خدمه به خودم شده ام!! روزی ۲۰ بار میز من دستمال کشیده میشود و غیره و ذلکش هم بماند برای اندرون دل صاحب مرده مان که هر چه میکشیم از اوست...حتی سیگاری که در دستشویی میکشیم و علاوه بر دود سیگار کلی بوها و عطریات متعفن در ریه های بلا کشیده مان فیرو میبریم...

*من همچنان دلم ماکارونی میخواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:36  توسط بیوه  | 

خدایا خداوندا ! نه به روز هایی که از بیکاری و علافی و سگ دو زدن به سطوح آمده بودیم نه به این روزها که دوجین دوجین پسر از سرو کولمون بالا میره!

*کار پیدا کردم و دارم کار میکنم.لاقل پول تلفنم رو تقبل میکنه.

*رییسمون متاهله !

*دختر خوشگل نداریم تو اداره ولی بیوه ی خوشگل چرا!

*با آبدارچیمون شدیدا گرم گرفتم!!! زخم معده خواهم گرفت از بس که چای زنجبیلی میاره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:24  توسط بیوه  | 

خدایا ما که روزه نگرفتیم...تو درگاهتم مثل همیشه شرمنده ایم...ولی خیلی پررو تر از این حرفاییمو میخوایم درد دل کنیم ...باشد که این بار برخلاف همیشه بشنوی و جامه ی عمل بپوشانی...(استغفرا...)

خدایا این شب عیدی...یه شوهر تووووووووووووووپ نصیب ما کن ...( آمین)

خدایا این شب عیدی ...یه خورده به وضعیت مالیمون صفا بده...بابا جای دوری نمیره به خدا کلی هم ثواب میکنیااااا...از من گفتن بود ...به خاطر خودم و خودت میگم...

خدایا الان که شب عیده ...یه خورده به این پدر ما انصاف عطا کن بلکه این همه به ما نگیرد و در میان انبوه جماعت بر هیکل ما ریدمان نفرماید....(آمین از ته دل)

خدایا سایه ی این مادر ما را از ما نگیر...تنها کسی هس که دلم براش تنگ میشه اگه نباشه...

خدایا یه یه یه یه خورده کوچولو هم این شانس من را ارتقاء بده ،باشد که با سوء استفاده از آن به تور کردنمان ادامه دهیم.  ماهیگیری شغل شریفی است (بحارالنوار.ج ۳ .ص ۹۷)

خدا جون الان که زحمت میکشی یه چایی هم بریز که دورهم باشیم و گپی بزنیم...دلم برات خیلی تنگ شده...رفیق نیمه راه نبودی ولی چند صباحیه کم پیدایی...ولی همیشه به فکرتم...

*چرا تعطیلات عید فطر کمه آخه؟؟؟؟!!! آیا خوشی بر ما حرام است؟؟؟!  جواب : بلی،در غیر این صورت عذاب و خشم سهمگین الهی شامل حالتان میشود.( کتاب مذکور همان جلد.همان صفحه)

*عید مبارک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:29  توسط بیوه  | 

من عاشق اون حالتی هستم که حدودا نیم ساعت بعد از خوردن قرص های خواب آور بهم دست میده.خیلی باحاله حس میکنم رو هوام...بیچارم مادرم همیشه به من میگه : من از دست کی تیکه گرفتم که تو اینجوری شدی مادر؟؟( با اشک در گوشه ی چشم!) چرا تو اینقدر علاقه به تریاک (منظورش همون موادمخدره !)داری؟؟ میگم آخه من کی رفتم سراغش که اینجوری فکر میکنی؟؟؟ مامان: اینجوری میگم که نری سراغش دیگه...

این مادر من همچون قاره ی کشف نشده ی آمریکا ست، یعنی باید کریستف کلمب باشی که کشفش کنی.خوب زن حسابی حرفتو رک و راست بگو خوب چرا ادا اطوار در میاری آخه؟؟ این اشکاشو کجاش قائم میکنه؟ الله اعلم...

حرف خاصی ندارم واسه گفتن ...این پست رو هم همینجوری مینویسم...الان بهترم.خیلی هم بهترم ولی همچنان کم حوصله و پاچه گیر...تا میخوان حرف بزنن  هاو هاو میکنم.دوست دارم،خیلی دوست دارم پاچه گیری کنم... (کم کم دارم ثابت میکنم که روانی شدم)

*بچه ی نیم وجبی خواهرم به من: خاله ! شما چرا اینقدر بد حرف میزنی؟؟ من: مثلا چی میگم؟؟ اون: توله سگ!! من: توله سگ که بد نیس خاله ، من چون دوستت دارم این حرفا رو بهت میگم.  اون:پس منم دوستت دارم توله سگ !!! 

*من کم کم دارم دل میبندم...نمیدونم واقعیته یا توهم داروهاس؟؟

*از احوالپرسی ها تون ممنون.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:49  توسط بیوه  | 

۳ روز بستری شدن در روزبه (همون تیمارستان خودمون)

یک عالمه قرصهای آرامبخش

تحمل کردن صدای روانکاو ها و روانشناسان

گریه ی خودم و مادر بیچاره ام ... همش نتیجه ی این همه تلاشم بود برای بهبودی...بدنم بی حسه بی حسه...اثر همین قرصای لعنتیه...یا خوابم یا در حال گریه...گریه که نیس،یه جورایی اشک های بی اختیاره...

دوباره شدم همونی که بودم.دوباره برگشتم سر جای اولم...

*با ادب نخواهم نوشت.من اینجا حرف دلم رو میزنم.چرا باید خودم رو سانسور کنم؟؟؟ آره من بددهنم،اخه روزگار بدجور دهنمو صاف کرده...

*حوصله ی سر زدن به هیچ وبلاگی رو ندارم.از تبادل لینک هم بدم میاد مگر اینکه حرفاش به دلم بشینه..کسایی هم که لطف کردنو لینک کردن خیلی ممنون...عذرم رو برای سر نزدن بهتون بپذیرید.

*من میخوام وصیت نامه بنویسم.رسمی باشه.کسی اطلاعی داره مراحلش چی هست؟

* من به ۲ دلیل افسرده ام: اولی دست خودم نبود و عاملش پدرم بود که از زندگی نذاشت چیزی بفهمم...زهرمارمون کرد...نمیبخشمش،هیچ وقت .هنوزم که هنوزه دلم رضا نمیده که باهاش صحبت کنم...هرچی حمله ی عصبی بهم دست داده تا این لحظه دسته گله خودش بوده که به آب داده...

دومین بار هم خودم کردم که لعنت و تف عالم بر من که عاملش شوهر سابق بی همه چیزم بود که ...

 دیگه به هیچ مردی اطمینان ندارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:48  توسط بیوه  | 

آقا ما چه کنیم که در چاله ای گرفتار شده ایم که خوده بیخودمان اندرونش گیریم...وقتی تصمیم بگیری که در یک ماه حدود ۱۰ کیلو وزن کم کنی که تبدیل به آنجلیناجولی شوی،بیش از این نباید دیگر انتظاره سلامتی داشته باشی...من مریضم و شدیدا دچار بیرون روی آن هم در هر ۵ دقیقه شده ام...لعنت خدا بر کسی باد که این دارویه مثلا گیاهی را به ما معرفی کرد که حسرت یک خواب درست حسابی رو هم به دل ما گذاشت...طوری که رختخواب خود را در مقابل مستراح پهن کرده ام...آقا ما نخواستیم...آقا توبه...من خیلی راضیم با همین وزن ...

آخرش زد به سرم که نکنه من وبا گرفتم؟؟؟! سریع السیر خودم رو به بیمارستان رسوندم...چشمتون روز بد نبینه......یک ظرف پلاستیکی به قطره ۱.۵ سانت دادن به من که درونش را از محصول رودوی (بر وزن ریوی)خود پر کنم...نمی دونم اینا چی فکر کردن که این ظرف رو ساختن؟؟ فلان جای آدمیزاد رو با فلان جای مرغ اشتباه گرفتن...

*تلقین شدیدا مثبت یک دوست جهت افزایش روحیه ~~~~> بابا تو که بدنت توپپپپپپه ! واسه چی میخوای خودتو تبدیل به انتر کنی آخه؟؟!!  زن توپولیش خوبه !!! مردای ایرانی ذائقه ی خاصی دارن که اغلب زن سفید و توپولی میخوان !!! من هم امیدوارم ولیکن این ذائقه ماند در دوران احمد شاهه خدابیامرز...

*در یک اقدام دور از عقل (همانند بقیه ی اقداماتم) یک کفش ۱۲ سانتی پوشیده و تشریفم رو بردم بیرون ...بعد از دقایقی احساس گرمای مطلوبی در کفشم کردم!! بله ... پای مبارک دچار زخم بسیار عمیقی شده... یکی نبود بگه آخه تو که میبینی کفش اذیتت میکنه...مگه مجبوری ادامه بدی به ولگردیت که به این روز بیوفتی؟؟؟

*وضعیت اینترنتم : گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

*وضعیت خودم: دیگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بدتر

*من یک ضعیفم...چرا که دوباره زدم به سیم آخر و سیگار رو شروع کردم...بدتر از پیش...گوره بابای دنیا ...دوروز عمر داریم اونم همش باید یا تو ترک باشیم یا رژیم یا فشار به امیاله صاب مرده مون...آخه خدا ! چی زات کم میشد اگه من تو یه کشور اروپایی به دنیا میومدم آخه؟؟؟؟ نکنه میدونستی که چه قدر بی ظرفیتم؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:38  توسط بیوه  | 

بنده امروز دقیقا تا ما تحتم آتیش گرفتم. وقتی که قرار بود با یک عده تازه نامزد کرده بریم کوه ولی،از شانس پوسیده  و اندرون ریدمانیه ما مهمون سر رسید.چه باید گفت به این بخت ما؟؟!! داشته باشید دلگرمیه ننه جانمان را: مادر لابد قسمت نبوده بری دیگه!!!!!!!!  مادر من مگه شوهره که قسمتم نباشه؟؟!!!   ننه جان: نه مادر ...ممکنه تو راه براشون اتفاقی بیوفته که خدا این مهمونا رو وسیله کرده که تو نری.....!!!!!

خدا جون اگه قرار بود که وسیله ای برای من بفرستی،چی میشد که یه شوهر برام وسیله میکردی ؟ نه این مهمونای پیر پاتال و مافنگی رو؟؟!

*خدایا چن روزه بنده ی بدی شدم دوباره...تا میتونستم مست کردم دیشب...تا خرخره...از سردرد دارم بالا میارم رسما...

*به سرم زده موهامو صورتی مش کنم...چی میشد یه خورده هم که شده به خاطر دل خودمون زندگی میکردیم و این ننه بابا ها به پر و پامون نمی پیچیدن؟ یکی نیس بگه خودتون...

*من احساس خوبی ندارم و این احساس ت..می از کجا منشاء میگیره...اونو هم نمیدونم.

*دلم شدیدا...... میخواد. این جای خالی رو با هر کلمه ای که ممکنه میشه پر کرد.

*امان از دست آبرو داری و تقوا پیشه بودن. (انگشت شست به طرف بالا!!!)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:58  توسط بیوه  | 

فعلا در حال تمدد اعصاب میباشم...آیا هست کسی که مرا یاری کند؟!

دل شکسته رو دوباره میشه ساخت؟!

وقتی ببینی که تو ماشین شوهر قبلیت به جای تو یه زن دیگه نشسته...چی حس میکنی؟ وقتی که دورادور بشنوی که انگ های زیادی بهت چسبونده به بهونه ی این که خودشو موجه کنه؟ وقتی بهت بگن که: وضعش خراب بود و با کس دیگه ای بود...از اولشم زن زندگی نبود...بارها بهم خیانت کرد...

میسپرمت به همون خدایی که بهش اعتقاد نداری...

من زن زندگی بودم ولی کاش تو هم یه ذره حس میکردی که مردی...و از مرد بودن فقط و فقط صیغه ی فعله (کردن) رو برام صرف نمیکردی...

برای تو و هم فکرات جز احساس دلسوزی حس دیگه ای ندارم...باشد که مرهمی باشه رو اون مخ آسیب دیده تون...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:36  توسط بیوه  | 

باید برم خدا رو شکر کنم که منو مرد نیافریده، واِلا چپ و راست، مادر و پدر این دنیا رو مورد عنایت قرار میدادم.قربونش برم خدا هم با توجه به ظرفیت وجودیه بنده هاش،بهشون لوازم جانبی بعضی کارا رو داده...

حالم خوش نیس چرا که امروز بدبختیه یه زن رو دیدم که چه طور بچه به بغل،تو یه چراغ قرمز داشت گدایی میکرد و یه عده آشغال بهش ۵۰۰ تومن دادن که در عوض به خودشون اجازه بدن که دست به سینه ی زن بزنن و بخندن. اعصابم به هم میریزه وقتی که فک میکنم ، آینده و شخصیت بچه اش چی قراره از آب درآد.

نمیگم زنه خوب کاری میکنه که گدایی میکنه.ولی بعضی از مردا (قریب به اتفاق مردان ایرانی) عقده ی دید زدن و لمس بدن زنا رو دارن...هر زنی که میخواد باشه...حتی یه زن بدبختی که دست تکدی گری طرفش دراز میکنه...بیشرفن و بی وجدان

*حق بدین/به خودم حق میدم  که اعتمادم رو از دست بدم.

* دنیای روسپی که دیگه شاخ و دم نداره.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2:32  توسط بیوه  |